سایه ی امسال ... مرد پارسال   

کارت ملی ام که گم شد تمام کتابخانه را بیرون ریختم . از خاطرات 6 سال پیش شروع کردم... تک تک به تک ... برگ به برگ از دستانم ریخت  تمام کاغذ پاره هایی که در هیچ کدامشان هویتی از خودم ندیدم. عکس های دو نفره را پاره کردم ... بخشی از ذهن مریض کسی در کادر نیمه کاره ای از سرم  ...  و بخشی از آب و رنگ پراکنده در کاغذ ... پس داده ی نقاشی های هیستیرک من گوشه ی دیگری از اتاق ... تمام بی تظمی ها را در کیسه زباله ریختم و در تمام لحظه ها فقط من می دانستم که ماشین امشب آشغال نمی برد ... واژه ها ی مردنی را می برد . جمله های نیمه تمام من امشب بار سنگین این زباله ها می شود ... اسم من و تو کنار پوست خیار .... به کجای این زندگیست که من چه احساسی داشتم.

مردی که پیش رویم نشسته را جایی دیدم ... همین جا ...روی همین صندلی شاید ... مربوط به یک سال پیش می شود ... سایه ای از کسی که می ایستد و سیگار می کشد ... به ایتجای نقاشی ام که می رسد رنگ سیاه را با آب حل می کنم  ... خاکستری نمی شود ولی این سیاهی عمق ندارد . زمان که بگدرد باز هم رنگ میبازد ... باز هم رنگ می بازد...

مرد اعتیاد دارد  به واژه هایی که از اعتیاد به او الهام می شود ... و من محتاج به هیچ کدام ازنقش های زیبای ذهنش نیستم ... مرد را نمی فهمند چون او می فهمد ...مرد قرص می خورد و من دیگر نگران هیچ کدام از آرامش بخش های نه چندان آرام بخشش نیستم ...  مرد دبوانه است ... و من هم

هوا که به سرم می خورد همه چیز شکل پریدن پرنده ای  از شیشه ی طبقه ی دوم کافه می شود ...  

 از خود بی خود شدم و اگر نه خیال باطلی است  که می خواهم بگویم این همان است .... او  شبیه هیچ کدام از تکرار مکررات دوستت دارم ها نیست ... شبیه هیچ کدام از نقاشی هایم  ... شبیه مرد ی که حتی دلش تاریک است ... شبیه ذهن زیبایش ... شبیه .... او نیست ... چه خیال بی خودی ...  

ببخشید آقا ... اشتباهی گرفتم

لینک
جمعه ۱ اردیبهشت ،۱۳٩۱ - مومو

   پلاک 7   

باروتم و لحطه ای بعد بارونم .... ساعت یک ساعت مانده به هیچ است ... کمی که میگذرد  به یاد می آورم ساعت چند دقیقه ای از 10 گذشته ...مثل همه ی ساعت های تبلیغاتی دنیا ایست شدم .... به این ساعت ها که می رسد من مست می شوم... و دیگر به خاطرم  نیست آن روز امروز بود یا دیروز... شاید همین حالا ... 

 فقط می دانم این کابوس همین ساعت ها  ادامه دار است.... ساعت 45 دقیقه به هیچ مانده بود که ... من همه چیز را می دانستم ... این چارچوب بوی دروغ می دهد ....  ثابت کردم ... هنوز هوشیار بودم ... هتوز دیوانگی نبود  که گفتم : تمام شد ... همه چیز بین ما تمام  شد ...  یه ربعی از احساس یودنم گذشت ....داشتم نگاهش می کردم .... برای آخرین بار که.... خوابش برد!  ...  خوابید!!! ... مثل بچه.... دیوار های آبی گریه با.... اشک های زرد.... همه ی آن یک ربع می خواستم با کسی حرف بزنم .... اما هیچ کس نبود....

بیدارش کردم .... با خشونت ... گفتم نیم ساعتی با هیچ فاصله داری ... بلند شو ... وقت دارد می میرد... وقت دارد برای همیشه می میرد .... گفت  باز داری چرت می گویی  عزیزم ... دوباره مسخ شدی ....تمام بیماری های روانی تو همین ساعت هاست که اوج میگیرد ... تمام می شود ... تمام میشود ....طاقت بیاور ....من دوباره ... چند باره .... گفتم این چارچوب دروغ میگوید ... داد زدم... حقیقت دارد می میرد ...

ابر شدم ...  هوای بی جساب من ... با هق هق بلند و بعد کوتاه و بعد هیج ...  ساعت هنوز به هیچ مانده بود که من دروغ گفتم ... برای اینکه ثابت کنم این چارچوب دروغ می بافد هزار دروغ بافتم .... لجظه ای متصور می شدم که میخواهم خودم را بکشم... لحظه ای بعد فقط می خواستم که اینجا نباشم و لحظه ای بعد ....

ساعت که به هیچ رسید من دیگر نفهمیدم چقدر شد که من بی قانون رج به رج  بافتم  ... تکیه زدم به دیوار آبی ... سرش پایین بود ....بی صدا ... گریه کرد... برای همه ی بیماری هایم ... برای همه ی بی قانونی ها ....برای خودم.... برای خودش.... برای این چارچوب ها اما گریه نکرد ... در تمام لحظه ها گفت تو باز دیوانه شدی... من چه کار کنم ... با تو من باید چه کنم؟

راه می رفتم می گفتم این جا همه دروغ میگویند ... اینجا همه ی خنده ها بلند است ... و چه بلندتر است دیوار حاشا

ساعت از هیچ که گذشت من دوباره خودم شدم ... گفتم این خانه را دوست دارم .... گفت می دانم ... گفتم چشمانت که دوباره قرمز شده ... گفت خسته ام عزیزم ... فطره می ریزم ...  گفتم ساعت چه زود گذشت . خوش گذشت ... نه؟

زیر لب گفت:

این بار برایم گران تمام شد  

 

 

 

لینک
جمعه ۱٩ اسفند ،۱۳٩٠ - مومو

       

من مربی 17 تا بچه ی 7 ساله هستم

من جوانم و ... ساده

آن کوچک های پیچیده

مرا پیر می کنند گاهی

گیج

دهان های کج

گریه های مهار نشدنی

قهر های پی در پی

خنده های فراوان ...فراوان

جز کلم پلو

همه چیز  این دنیا

کوچک و با ارزش است

....

خودم را به بند کشیدم

در مهد کودک .... فروغ

لینک
یکشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳٩٠ - مومو

       

ای بی وفا ، راز دل بشنو ، از خموشی من
این سکوت مرا ناشنیده مگیر
ای آشنا ، چشم دل بگشا ، حال من بنگر
سوز و ساز دلم را ندیده مگیر

امشب که تو ، در کنار منی ، غمگسار منی
سایه از سر من تا سپیده مگیر
ای آشنا ، خیز و پرده مپوش , پیش چشم پر آب
وقت دیدن او ، راه دیده مگیر

دل دیوانه ی من به غیر از محبت گناهی ندارد ، خدا داند
شده چون مرغ طوفان که جز بی پناهی ، پناهی ندارد ، خدا داند
منم آن ابر وحشی که در هر بیابان ر تلخی سرشکی بیفشانم
به جز این اشک سوزان ، دل نا امیدم گواهی ندارد ، خدا داند

 

دلم گیرد هر زمان بهانه ی تو ، سرم دارد شور جاودانه ی تو
روی دل کند به سوی آستانه ی تو
چون آید شب ، در میان تیرگی ها ، گشاید پر ، روح من به شور و غوغا
رو کند چو مرغ وحشی ، سوی خانه تو 

پ.ن : ....

و ی ر ا ن

 

لینک
جمعه ٢۱ بهمن ،۱۳٩٠ - مومو

   گذری   

دچار وسوسه ای هستم ... او و مشت گره کرده اش

هر بار که چشم می گشایم بخشی از وجودم را میان مشت های گره کرده اش میابم ... و برای این لحظه ها ... برای همین لحظه های کشف شده ی کوتاه .... دیگر من نیستم... اوست... که روی مبل تاریکی لم میدهد و به سیگار پک می زند و زبان میریزد... زبان ... و من دیگر من نیستم...  کارگردان اوست... هر آنچه او می خواهد.... هر آنچه که من هستم یا نیستم....  

دارد مرا از پا می اندازد...

وسوسه ی داشتن این لحظه های جذاب سینمایی و دروغین

و  به شدت ماندگار...

 

لینک
چهارشنبه ٢۱ دی ،۱۳٩٠ - مومو

   درباره ی یک مرد   

وقتی شام تمام می شود اغلب زن ظرف ها را می شوید،  طوری که انگار از اول هیچ کثیفی در کار نباشد .

حتی از سبد سینک هم نمی گذرد ... در سطل کیسه دار ساعت 9 خالی می کند همه ی پس مانده ها  را  

ظرف ها را  بدون لک خشک می کند و درست می گذارد همان جایی که از روز اول بود  

لبه ی سینک را خشک می کند و دستان ترش  را پهن

زن ظرف ها را طوری می شوید انگار که هیچ شامی در کار نباشد.

و زن اینگونه می شورد

زندگی را

آنگاه که زار و نزار

پ.ن : الهام گرفته  از فیلم کوتاه مرد ساخته ی حامد صیامی

لینک
شنبه ۱٢ آذر ،۱۳٩٠ - مومو

   دور بی خستگی   

 از بوق سگ تا جان آدمیزاد گشتم . همه ی آنها که نفس می کشیدند اما سواد خواندن نداشتند. همه ی آنها که مرده بودند اما قلم داشتند به چه شیوایی به  این تلاش بیهوده ی من   , خط به خط خندیدند.  از دست شاعر شعرهای نگفته ات کاری بر نمی آید چه حاجت به گل سرخی  که از دستانت می روید. از کبریت  خیس که دیگر اصلا بخاری هم بلند نمی شود چه رسد به شعله ی کوچکی  از پایان  سرد تایستانمان 

  از خیابان های اصلی تا محله های اهلی نشین دنبالت گشتم . تو کجا بودی؟وقتی همه ی نشانه ها گنگ بودند  ...و همه ی جام های لذت مزه ی تلخی چای  ....   همه ی اشکال جستجوگرم به گردی زمین خدا بود.  حلقه های تکرار من بود به گردی قرص های سپیدت ... مشت...مشت...مشت های گره نکرده از خدایان بخشش و آرامش تو ...

 من سرگشته . همه ی بن بست ها هم به دنبالت آمدم . می دانستم اگر لازم باشد از دیوار راست هم بالا می روی تا بازگشت غرور شکنت را و رفتن پیروز مندانه ام را  بالای همه ی کافه های شهر و کنار همه ی رودخانه ها با سیگار های به شدت سنگینت جشن بگیریم و به کودک خودخواهیمان چه مادرانه و چه پدرانه عشق بیاموزیم  ...  اما تو کجا رفتی ؟  نگاه کن ... به من نگاه کن که دلم را آنقدر شست و شو دادم که پوسیده. به من که مرز چشمانت  را غنیمت جنگ های سلطه طلبانه ی خودم دانستم  . به من که  وجب به وجب خاک تنت را نماز آیات خواندم و روی گور همه ی اخلاقیاتم  پایکوبی کردم . به من نگاه کن که از ترس خدا  هم نترسیدم  مادامی که از ترس خشم تو برای اولین بار بی نواترین زن روی زمین بودم  و بعد از تمام این کار شکنی ها درست در لحظه ای که ایستادم نفسی تازه کنم .   پاهایم در خاک ریشه دوانید و زمین پر شد از علف ها ی هرز تمایلات آنی و از پیش شکست خورده ام .

حالا می گویم که باز هم بدانی... راه را بلد نیستم و تو وقتی میروی پشت سرت را نگاه نمی کنی ... خدا شاهد  خوبی نیست  عزیزم و اگر نه گواهی میداد که من  راه پیش ندارم ... و راحت پس میروم میان وبرانه ی آرزویی که با  خانه ی آجری اش با  درختان با صفایش و با   همه ی اتاق های تاریکش گریه می خواهد .خودت میدانی خارج از مدار دایره هم که باشی چاره ای ندارم که  دوستت داشته باشم  دایره وار...تکرار و تکرارو تکرار

 

لینک
چهارشنبه ٢٥ آبان ،۱۳٩٠ - مومو

   تصویر فراموش شده ی فردا   

 روی  شن های ساحل خوابیدم و نور درست توی چشمم می زنه ... دارم کلافه می شم . سرم درد می کنه و حس می کنم خیس عرق شدم .

چشمامو که باز می کنم متوجه نور خورشید می شم که داره مستقیم توی چشمم می تابه. جای سرمو عوض می کنم و چشمم می یوفته به پرده های سفید . حالا دیگه کاملا بیدار شدم . چند لحظه اطرافو نگاه می کنم و بعد یه  نفس عمیق می کشم . هنوز هوا تو شکمم داره بالا میاد که چشمم به میز توالت  مبوفته و بعد متوجه جای خالی کسی کنارم میشم . این تخت دو نفره است. ضربان قلبم می ره بالا. ذهنم داره به سرعت دور اتاق می چرخه  . تند تند نفس می کشم . هیچ جمله ای تو ذهنم نیست . هیچی یادم نمیاد. نمی فهمم چه جوری اینجام.

سر جام نشستم . از اول فکر می کنم. همه ی سعیم رو می کنم.

 من می دونم کی هستم  .. خونمونو زندگیمونو . من اینجا چی کار می کنم؟ ینی با کی اینجا بودم .  ترس  همه ی وجودمو برمی داره . شب پیش رو به یاد نمیارم. هیچی یادم نمیاد . کم کم زبونم داره بند میاد تا اینکه متوجه یه تابلو روی دبوار می شم. توی لباس عروسی آشنا به نظر می رسه. همه ی جرآتم رو جمع می کنم که از زیر ملافه بیرون بیام و به تابلو نزدیک  بشم . لبخند آشنای. منم! این عکس من اینجا. سرم گیج میره . سرم داره گیج می ره. موبایل کنار تخت زنگ می خوره. با دستای لرزون نزدیک می شم و گوشی رو بر می دارم

سلام دوستم

سلام .

هنوز خوابی ؟

نه .

زنگ زدم ببینم حالت چه طوره . دیشب  حس کردم خیلی مست بودی

آره، هیچی یادم نمیاد .

فدای سرت اتفاق خاصی نیوفتاد . مثل همیشه شاد بودی. من میرم دیرم شده بهت زنگ می زنم بعدا

هانیه؟

بله؟

من هیچی یادم نمیاد

گفتم که اتفاقی نیوفتاد. خدافظ

هر چی به مغزم فشار میارم یادم نمیاد آخرین بار هانیه رو کی دیدم .

حالا دیگه شک ندارم که ازدواج کردم . حافظه ام . هنوز می ترسم از اتاق بیرون برم. شوهرم کیه ؟ شوهرم. زیر لب تکرار می کنم شوهرم . همسرم ، فایده نداره. این کلمه برام هیچ معنی نداره. تجسمی ندارم . ته ذهنم آخرین باری رو به یاد میارم که از تنهایی گریه کردم و بعد اسم همه ی مردهایی که توی ذهنم بودن به یاد میارم . سخت نیست. اسم ها و خاطرات گذشته دست نخورده سر جاشون هستن و   تو هیچ خاطره ای خبر از ازدواج نیست. . کم کم کنجکاوی به ترسم غلبه می کنه و قبل از اینکه از اتاق بیرون برم

 یه لحظه چیزی به ذهنم میرسه

به رختخواب بر میگردم و  چشمامو می بندم

عمیق بو می کنم  

یه عطر آشنا

.

گوشی رو بر میدارم و  اس ام اس می زنم " بیدار که شدم هیچی یادم نمی یومد "

چند دقیقه بعد جواب می ده

"  عزیزم من هنوزم یادم نمیاد دیشب چی گذشت "

 تصمیم می گیرم . لباس می پوشم و میرم  بیرون که  یه عطر جدید بگیرم .

    

لینک
جمعه ۱۳ آبان ،۱۳٩٠ - مومو

   خودسازی موقت   

 پشت این میز و مانیتور زندانی شدم ... و همه ی ابراز وجودم با یک حرکت انگشتم  کلیک می شود  ... به معنای این که خبر های بد را می خوانم و غم میخورم .... پس هستم

اگر این مانا نیستانی نبود دیگه از این لبخند های تلخ هم خبری نبود ...

 به نظرم همه ی آدم هایی  که هنوز تو این سیاهی کورسوی  امیدواری نشانم میدهند انقدر رو ی هم غصه هاشون انبار شده که از ظرفیتشون خارج شده  و حالا به جایی رسیدند که فراموش کردند غصه می خورند... و من هنوز درونم رو این جوری سنگر بندی نکردم

تنها کاری که ازم بر میاد اینه که

پشت این عصبانیت که در لحظه ای جایش را با آرامش قبل از طوفان عوض میکنه پنهان بشم تا نشون ندم در لحظه ای که از نقشه های  آینده ام می پرسی  چقدر می تونم حساس و شکننده باشم  

لینک
یکشنبه ۱ آبان ،۱۳٩٠ - مومو

   خانه ی اول...خانه ی دوم...خانه ی آخر   

میگویند مدرسه خانه ی دوم است

آنوقت ها که برای تنها خانه ماندن هنوز خیلی کوچک بودم بعد از زنگ آخر مدرسه باز به مدرسه می رفتم ...مدرسه ی مادرم... یا اگر گزینه ی دیگری بود باز از جنس مدرسه بود.... مدرسه ی خاله م ... برای من و خواهرم مدرسه همیشه خانه ی دوم بود.

بزرگ تر که شدم باز مدرسه خانه ی دوم بود ... مادرم همیشه وقف مدرسه بود ... پدر بزرگم مدرسه می ساخت و دوستان خانوادگی ما همه معلم بودند . همیشه اگر عروسی بود عروسی شاگرد مدرسه بود اگر آشنایی در خیابان تجریش بود از شاگردان مادرم و اگر جشنی بود از مدرسه بود اگر خبری بود از مدرسه ...

من هیچ وقت ناراضی نبودم .  بهترین و بدترین خاطرات کودکی ما همیشه در لابه لای همین میز و نیمکت ها بود  ...  ما با لیست ها وکشوهای قفل و ماژیک های رنگی و توپ های فراوان  بزرگ شدیم .... همه ی ما در رویاهایمان همیشه معلم و مدیر بودیم ...  

و حالا هر کدام از ما  به نحوی به مکان واحدی رسیدیم ....خواهرم محض تفریح هنر تدریس میکند... برعکس من که همیشه از معلمی فراری بودم او در کارش مهارت دارد...و من حالا در همین مدرسه کار میکنم و وقت میگذرانم .

 اصل قانون زندگی:  مادرم + ما + مدرسه  این سه جدایی ناپذیرند.

میز و صندلی ... گچ و تخته...  

مدرسه ی بهشت همیشه اگر بهترین ها را ندارد دلسوزترین ها را داشته ... مادرم مدیر موفقی است ... در نوع خودش در همین بهشت هم خداست....محبوبیت دارد .... همیشه نوبت به اجتماع که می رسد همه ی ما به اندازه ی کافی محبوبیت داریم اما در جمع 4 نفره ی ما هیچ کس آنطور که باید محبوبیت ندارد . 

 مادرم در مدرسه مدیریت میکند ... وقتی به خانه میرسد  ...  من برایش حکم شاگرد اخراجی را دارم.... گاهی حکم ضعیف ترینشان ...گاهی حکم شاگرد باهوش و هنگامی که به حکم فرزندی پذیرفته شده هستم او  نمی تواند همان باشد که هست .... کس دیگری می شود ... و شخص دوم اگر محبوبترین نباشد دلسوزترین هست ... و دلسوزی وقتی دلزوری باشد میشود  همه ی فاصله ی دو خط موازی بین من و او.

به گمانم هیچ کس با هیچ کس به هیچ نقطه ای نمی رسد  اما همیشه فکر میکنم فاصله ی خطوط را می توان کمتر کرد.

 

لینک
شنبه ٢۳ مهر ،۱۳٩٠ - مومو