من اعتراف می کنم...پس هستم   

خب بذار از اسمم شروع کنم... وقتی به دنیا اومدم اسمم رو گذاشتن سارا ... اما به دلیل مخالفت شدید پدر بزرگم که معتقد بود این اسم عبری ست سریعا به منا تغییر نام داد... اعتراف می کنم که خوشحالم اسمم بهجت و سمیه و ثریا ...یا تو این مایه ها نشد!‌

دست  در گردن دوستان پسرم و پوشیدن لباس عروس در کنار داماد قلابی و ماتیک زدن و از این جور جلف بازی ها رو تو مهد کودک راحله یاد گرفتم ... هنوز عکس ها و مدارکش موجوده...

در دوران تحصیلم پدرم همیشه این جمله ی معروف رو به کار می بره: کتاب ها از دستت دارن بال بال می زنن = استعاره از درس نخواندن

با این وجود با یک معجزه ی آسمانی که مادرم از آن به عنوان شانس بزرگ زندگی من یاد می کنه !‌ دانشگاه علامه رشته ی ارتباطات قبول شدم!!! (‌موهای تنم سیخ شد! خودمم باورم نمیشه!) من نگون بخت نمی دونستم تو چه خراب شده ای پا می ذارم!

اعتراف می کنم از روز اول که وارد دانشگاه شدم بدون اینکه بدونم چی کار می کنم واقعا در تجمعات دانشجویی شرکت کردم!!! ... اعتراف می کنم که نصف تلاشم لغو کردن کلاسای همون روز بود که موفقم شدم!!! ... برای راه انداختن یک نشریه و گرفتن حقم به عنوان یک روزنامه نگار تلاش کردم اما... چون مشکلم از آغاز بر سر اسم نشریه ام باقی موند تلاشم رو متوقف کردم... و همه ی حرف ها تو دلمون موند و انقدر موند که زدیم شیشه های دانشگاه رو  یه روز آوردیم پایین... اعتراف می کنم که این کار ها رو به اسم آزادی همکلاسی های در بندمون  انجام دادیم !!!...

از استادام نمی خوام بگم... چون استادی نمونده و همرو پاک سازی کردن... اعتراف می کنم سر بیشتر کلاس ها کتاب خواندم... از نوع گابریل گارسیا مارکزی ... خدا ورش داره که ذهن منو کلی آلوده کرد...

اعتراف می کنم بعد از یه مدتی فهمیدم اطرافم پر از ستاره شده...تمام دوستان خوبم... از نوع دانشجویان ستاره دار ...

از انتخابات‌:

 قبل از انتخابات حرف های  استاد خانیکی رو  تو دانشگاه پخش کردیم و برای فرستادن دانشجوها به استادیوم ١٢ هزار نفری از جیب خودم مایه گذاشتم... و سخنرانی نماینده ی احمدی نژاد رو با حدود ١٠ نفراز دوستانم با پریدن وسط حرفش به هم زدم .

خدا منو ببخشه! گناه کبییره مرتکب شدم! چند وقتی رو تو ستاد میر حسین موسوی فعالیت کردم که به صورت یک چادر تبلیغاتی کف خیابون بود ... اعتراف می کنم به منظور دید زدن در این فعالیت شرکت کردم ... اعتراف می کنم از بچه های سعادت آباد هیچ دلگیر نشدم و با فریاد تساوی زن و مرد...موسوی رهنورد بین یه عالمه رقاص تبلیغات کردم!

اعتراف می کنم که  وقتی در خیابان بودم بوی مشروبات الکلی در بعضی قسمت ها رو حس کردم و  احساس کردم بزم و پایکوبی تمام و کمال شده و من تحت تا ثیر بوی مشروب قرار گرفتم و نفهمیدم که چه جوری بین این آدم ها هم پستر پخش کردم!

اعتراف می کنم بعد از انتخابات در تظاهرات شرکت کردم و دو بار کتک خوردم و یک بار در میدان بهارستان بازداشت شدم و بعد از چند ساعت به خاطر هیچ دلیلی آزاد شدم ...

از روزی که تبلیغات ممنوع شد بگم...؟ بگم چی کار کردم؟

 بازم می تونم بگم! خیلی می تونم بگم! بگم؟؟؟؟؟

 پ.ن١ : اعترافات معلمی از بهشت و محمد حسین  و ... مجید رو اینجا بخوانید ...

پ.ن ٢ : می دونم دعوتی نیست اما  دوست دارم شمینلی   رو به اعتراف کردن تشویق کنم ...

لینک
پنجشنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸۸ - مومو